حكيم ابوالقاسم فردوسى
55
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چو خورشيد بر تيغ گنبد رسيد * نه آيين دژ بُد نه دژبان پديد بكشتند از ايشان فزون از شمار * همى دود از آتش برآمد چو قار كشته شدن سلم بدست منوچهر چون سلم نزديك قلعه رسيد ديد ويران و با خاك يكسان شده است . در اين هنگام سپاهيان منوچهر بر لشكريان سلم حمله بردند و سپهسالار ايران يكى تيغ زد زود بر گردنش * به دو نيمه شد خسروانى تنش به فرمان منوچهر سر از تن سلم جدا و بر نيزه كردند . ترس بر سپاهيان پادشاه روم چنان چيره شد كه همه گريختند و پراگنده گشتند . ميان سپاهيان سلم مردى خردور و پاكيزه گفتار بود . او را به نمايندگى خود نزد منوچهر شاه فرستادند . او چون به خدمت پيوست گفت : از اين سپاه كه با سلم بودند گروهى خداوند چار پاى و گروهى برزيگر بودند ما را نه بر مراد به سپاهى گرفتند و بناخواه به رزمگاه كشاندند . كنون سر به سر شاه را بندهايم * دل و جان به مهر وى آگندهايم اگر شاه با ما سر جنگ دارد نيروى آويختن نداريم و هر چه بر ما روا دارد نيكوست . منوچهر بر آنان رحمت آورد و گفت : كنون روز داد است ، بيداد شد * سران را سر از كشتن آزاد شد همه مهر جوييد و افسون كنيد * ز تن آلت جنگ بيرون كنيد بدين فرمان غريو شادى از همگان برآمد . گريختگان بازگشتند و گرد آمدند . هر چه از اسباب جنگ داشتند در پاى شاه ريختند . منوچهر آنان را به مهربانى نواخت . شيروى را به دژ فرستاد تا همهء خواسته و چيزهاى گرانبهايى را كه آنجا بيابد بر گيرد . شيروى رفت و با پيلان گردون كش آن همه خواسته را به درگاه شاه آورد . آن گاه منوچهر پيروزمند و دلشاد راه ايران زمين در پيش گرفت ، و چون به كاخ درآمد